Monday, December 01, 2003

بالا خره اسباب کشي تمام شد . اما حالا خودم افتاده ام . باز مورچه لگدم کرده و سخت افتاده ام . اما امروز عصر ديگر دلم نيامد که ننويسم . البته اين دو روزه بعد از وصل کرده اينترنت به وبلاگها سر زده ام اما وبلاگ خودم را نه. هنوز هيچ چيز سر جايش نيست . نمي دانم کي تمام مي شود اما خيلي سخت است . (البته با اين وضع خودم ) باورم نمي شد که در طول 6 ماه اينهمه خرد وريز داشته باشيم . اما داشتيم ! فعلا در میان سر درد همين قدر بس است. راستش چند خبر باعث شد بنويسم . اولش اينکه نمي دانم چرا مرگ خلخالي را اينقدر بزرگ مي کنيد ؟ به نظر من اين آدم از خيلي های ديگر که در خفا آدمها را نابود مي کنند متفاوت است . اقلا جسارت اي« را داشته که بگويد چه کار کرده . هر چند شايد از حماقت بوده اين جسارت. اما فکر نمي کنم از خيلي های ديگر بيشتر دستش به خون آلوده باشد. او نماينده يک جريان فکری بود . همين به همين سادگي . شايد هم بهتر باشد بگوييم که يک سياهي لشکر بود که وقتي تاريخ مصرفش سر رسيد خودشان هم ديگر تحملش را نداشتند.

اما از همه بيشتر اين خبر دادن حضانت فرزندان پسر به مادران نا 7 سال جالب بود . آدم نمي داند بخندد يا گريه کند . بچه اي که يک مادر از خون شيره جانش مي پرورد را بايد به ازای قانون مالکش شود !!!! هر چند تاييد اين قانون خودش پيروزی بزرگی است و مي دانم حالا خيلي از مادران برای همين هم خوشحال خواهند شد اما در بطنش يک طنز تلخ دارد . به هر حال پيروزی در اين يک قدم هم به ماردان تنها مبارک .